دکتر کاظم
محمدی وایقانیقبل از این که بحث را آغاز بکنیمیکی از نکاتی که خیلی در شناخت مولانا و روابط او شمس مهم
است این که آیا اساساً آنگونهای که نوشتهاند اسباب تغییر و تحول و گرایش پیدا کردن مولانا به
تصوف و عرفانآیا
به واقع به واسطه شمس صورت گرفته؟ و این مطلب مبنای این سخنرانی خواهد بود کهاین دگرگونی که مولانا را از خود بیخود
کرد و آن کسی که تسبیح و سجاده داشت یکدفعهتبدیل شد به یک شیخ چرخزنِ ترانهگوی غزلسرا، آیا به
واقع این تحول یکباره و دریک زمان واحد صورت گرفت، آنهم با دیدن یک فردی به نام شمس الدین ملکداد
تبریزی؟ اگراینگونه
فکر بکنیم که متأسفانه اکثر منابع و مآخذی که بعد از مولانا نوشته شده وبیشتر کتابها و مقالاتی که در دورههای
مختلف درباره مولانا و شمس و چگونگی تغییرو تحول زندگانی مولانا ثبت کردند، شاید مقداری سادهاندیشی
باشد. و این را من ازاین جهت میگویم که برخی مسائل از زندگانی مولانا مفقود و گم است. این
مفقود بودنبرخی
به خاطر غلط نوشتن مسائل تاریخی است در حوزه زندگی مولانا، و برخی عدم توجهمورخان، در طول تاریخ به ارقام و اعداد و
زمانها که شاید بسیاری تصور میکنند کهما میخواهیم مولوی را بشناسم، به ما چه که او در چه سالی
متولد شده، برای ما چهتفاوتی میکند که او در 38 سالگی متحول شده یا در بچگی یا در کهنسالی؟
اما سخن دراین
است که آیا مگر حقیقت مولانا بیرون از این گردونه مکان و زمان است؟ بی این کهزمانهای مولانا را بشناسیم مگر میتوانیم
اشرافی بر زندگانی، اندیشه و سلوک عرفانیمولانا داشته باشیم؟در کتاب مولانا پیر عشق و سماع، به
اختصار ولی با دقت بسیاریادداشتهایی را در این باره آوردهایم و مبنای بحث از این جا آغاز میشود
که آنسنینی که برای
مولانا قید کردهاند و متأسفانه پس از مولانا تا به امروز تقریباًهمه به مدار همان مکتوبات و نوشتههایی
که دیگران داشتند زندگی مولانا را تحلیلکردهاند، من چنین باوری را ندارم، معتقدم که خطایی در
نگارش تاریخها و زمانهایمولانا صورت گرفته است. در آن کتاب شواهدی را آوردهام و یکی دو مورد
از آنها رااین
جا عرض میکنم تا معلوم شود که مولانا فراتر از آن چیزی است که در این کتابهانوشتهاند و شاید این کتابها نه تنها ما
را به مولانا نزدیک نکرده بلکه از او دورهم ساخته باشد.در نوشتههای خود مولانا در کتاب مولانا
پیر عشق و سماع آنجا اشارهکردم که ما، طبق نوشتههای خود مولانا و دیوانِ کبیر، چه اشاراتی که در
مثنوی داردو چه
آنچه که در فیهمافیه بیان کرده چارهای نداریم جز این که سنّ مولانا را بیستسال جلوتر ببریم که اگر این کار را نکنیم
مسائل و مشکلاتِ ما خیلی پیچیده میشود. طبق
تاریخها و نوشتههای رسمی که با آن آشنا هستید بیان کردند که مولانا در تاریخششم ربیعالاوّل سنه ششصد و چهار در شهر
بلخ واقع در افغانستان امروزی متولّد شده؛حالا این را نوشتهاند، بسیاری هم روی این پافشاری کردند
اما در زندگی مولانا دوسند قطعی داریم. یکی سال 642 است که برخورد مولاناست با شمس تبریزی و
یکی هم تاریخوفاتِ
خود مولانا در پنجم ربیعالثّانی سال 672 هجری. این دو تاریخ قطعی است یعنیما نمیتوانیم بگوییم مولانا پیش از این
یا پس از این فوت کرده. برخورد مولانا وشمس از آنچه که مورّخان و محققّان و مولویشناسان ثبت کردند
که در این تاریخ مولانادگرگون شد تاریخ قطعی 642 هجری است.امّا این که مولانا در آن سال چند
سالش بود؟ابهاماتِ
بسیاری وجود دارد. آیا مولانا 38 ساله بود؟ آیا در این برخوردی که در سال642 برای مولانا به
واسطه شمس پدید میآید، آیا به واقع مولانا چیزی را که داشت رهاکرد و وارد یک مسیر زندگی جدید شد؟ سخن
در این است که آیا مولانا پیش از این شمس راندیده بود؟ ما میدانیم که مولانا پس از وفاتِ پدرش سلطانالعلماء
چند سالی را برایتکمیل علوم به مرکز نشو و نمای علم به دمشق رفت در همان جا مولانا هم
شیخ اکبرمحییالدین
ابن عربی را دید که برایش جاذبهای نداشت، شیخ سعدالدین حموی را دیدچندان برایش جالب نیامد. ابوالفخر
کرمانی، کسی که بعدها شمس حسابی با او درگیر شد واو را به خاطر صورت گرایی و جمال پرستیاش گوشمالی داد،
را هم آنجا دید اصلاً خوششنیامد در همانجا چندین بار شمسالدّین تبریزی را هم دید چون مدتی شمس
با ابن عربیمیانه
خوبی داشت که بعد به هم زد حالا چرا به هم زد؟ برمیگردد به شخصیتشناسی شمس،که تنها با او به هم نزد بلکه با بسیاری
از بزرگان، این آشنایی و این دعوا را داشتهکه حالا در کتاب زندگانی شمس که زیر چاپ دارم، مفصّل این
نگاه انتقادی را به اینحرکتها ثبت کردهام. صحبت در این است که چرا آن موقع از دیدن شمس
تبریزی دگرگوننشد؟
آیا در مولانا استعداد دگرگونی نبود یا در شمس آن قدرت نبود که او را تسخیربکند؟ حالا نمیخواهم بگویم کدامشان است
شاید شما حرفی داشته باشید، حرفِ شما رابشنوم. غرض اینکه اینها یک مقداری نوشتههای شعاری است نه
نوشتههای شعوری. فقطخواستم بگویم که مولانا شمس را فقط در سال 642 ندید این هم در کلماتِ
خود مولاناهست،
هم در کلمات شمس. شمس میگوید: برای این لحظه، یعنی آن لحظهای که با همبرخورد کردند در سال 642 پانزده سال لحظه
شماری کردم.در همین جا یک سئوالی پیشمیآید. آیا مولانا احتیاجی به شمس داشت یا شمس محتاجِ مولانا بود؟ ودر
پرتو اینآیا
رابطه مولانا و شمس از چه نوعی بوده؟ آیا رابطه مرید و مراد بود یا رابطه عاشقو معشوق؟! اگر بگوییم عاشق و معشوق
بودند، یک سری مسائل طرح میشود. اگر بگوئید،مریدی و مرادی بود، یک سری مسائل دیگر، مخصوصاً اینکه
باید پرسید کدام مرید بود وکدام مراد؟ و اگر بگوئید رابطه یک نیازمند و یک غنی بود باز این پرسش
است که کدامغنی
است و کدام محتاج؟ اینها همه مسائلی است که در بسیاری از منابع هیچ جوابیبرایش نیست. و بعد، از شمس یک خیال
ساختند، یک اسطوره کاملاً خیالی که انگار کهاصلاً وجود خارجی نداشته. بعضیها اصلاً باورشان این است
که چنانکه فردوسی رستم راساخت و پرورد، میگویند که شمسی وجود ندارد! و تنها ساخته و پرداخته
ذهن و خیالمولاناست:که
رستم یلی بود در سیستانمنش کرد می رستم داستانبعضیها اینگونه فکرمیکنند که شمس در خیال مولانا بوده،
برخی میگویند که نه! به نوعی در حقیقت،حقیقتِ وجودی خود مولانا است که به شکل شمس متبلور شده. حتّی
برخی خیلی بالاتر ازاینها میروند. میگویند که شمس تجلّی یا ظهور نوین شخص نبی خاتم صلی
الله علیه وآله
و سلّم است که به این گونه برای مولانا متجلّی شده، اینها همه خیال پردازی است،چرا؟ چون ما میدانیم که شمس در حدود چه
سالی متولّد شده پدرش کیست، نزد چه اساتیدیدر کودکی درس خوانده، چالشهایی که با پدرش داشته است. چالشهایی
که با هم نوعهایخودش در زمان خودش داشته و بعد پیش کدام یک از مشایخ رفته و تلمّذ
کرده، مرید کدامیک از این شیوخ بوده، درگیریهایی که با شیوخش داشته، درگیریهایی که با
اهلِ حکمت وفلسفه
و کلام داشته، همه اینها موجود است.این حسّ اسطورهگرایی و اسطورهپروری نوعینگاه مریدانه است که تا به امروز هم وجود
داشته و حقیقتها را کتمان کرده؛ موقعی کهخود شمس از زندگانی خودش سخن میگوید، میگوید من بچّه
بودم و بسیار ترسو بودم،بسیار نحیف و لاغر بودم، در برخورد با پدرم، میترسدیدم که چنان کشیدهای
در گوش منبزند
که من طاقت نیاورم، گاهی اوقات پدرم بر من ترّحم میکرد به خاطر نحیف بودنم،اینها همهاش یک شخصیت واقعی بیرونی است.
کامها و ناکامیهایی که در زندگانی شمسوجود دارد از نگاه یک روانشناس باید تحلیل بشود. اگر من
بخواهم خیلی صریح وبیپرده بگویم، میگویم، شمس آنی نیست که در ذهن شماست. نه تنها در
ذهنِ شما، درذهنِ
هیچ کدام از محققّانی که امروز هست، شمس آن نیست اگر عاشقانه بخواهیم به شمسنگاه بکنیم، شمس یک پدیده است.اگر
مغرضانه بخواهیم به شمس نگاه بکنیم، شمس موجوددیگری است. امّا اگر به استناد کلماتِ خود شمس، بخواهید
او را تحلیل بکنید، یک چیزجدیدی متولّد میشود که من به این بیشتر اعتقاد دارم. امّا زیاد هم
پافشارینمیکنم،
دلیلش این است که از شمس چیزی باقی نیست، آنچه که ما به عنوان مقالاتتلّقی میکنیم، نوشته مستقیم شمس نیست که
شما بتوانید استناد صریح بکنید. نکاتی استکه یکی از علاقهمندان او که در بسیاری از مواقع در حضور
او نشسته، برخی از کلماتِاو را که خوشایند او بوده ثبت کرده، معلوم نیست قبل از این شمس چه چیزی
را گفته؟ ومعلوم
نیست پس از این چه چیزی را گفته؟ و لذا میبینید که این گسیخته بودن، اینپاره پاره بودن در کلماتِ شمس، در مقالات
کاملاً محسوس است. هیچ جملهای تمام نیست،هیچ حکایتی به انتها نمیرسد، هیچ داستانی نیست که روال
طبیعی داستان را داشتهباشد. کلمات همه تکه تکه است. هر چند که خود شمس هم، نحوه سخن گوییاش
اینگونه بود. همه اینها به مبهم
نگاه داشتن مولانا و شمس کمک میکند. امّا مولانا، موقعیکه باشمس برخورد میکند، بسیاری میگویند که
مولانا که عرفان نمیدانست، حتی در برخی ازهمین سمینارها دیدم افراد آمدند گفتند که مولانا یک فقیه
خشک بود. شمس را که دید،یکدفعه منوّر شد! نورانی شد! همه چیزش عوض شد، دگرگون شد. شمس مولانا
را که یک فقیهزاهدِ
خشک سجادهنشین بود، اهلِ عرفان و معرفت کرد. یکدفعه از درون وی سرچشمههایحکمت معنوی جوشیدن گرفت. جالب اینجاست که
در بین این افراد که مولانا را یکدفعهدگرگون شده تلقّی میکنند، یک محقق برجستهای مثل آقای فروزانفر هم
هست. وی یکی ازجنبههای معجزه بودن در زندگی مولانا را یا به قولِ خود او نابغه بودن
مولانا را دراین
میبیند که تا قبل از شمس او یک کلمه شعر بلد نبود بگوید، یکدفعه با شمس کهآشنا میشود شاعر چیرهدستی میشود. اینها
خواب و خیال است. چرا خواب و خیال است؟مرحوم فروزانفر مثل اینکه یا اِشراف نداشت یا یادش رفت و یا نوشته و
متوجّه نشدهکه
چه چیزی را نوشته! شمس یکی از مخالفتهایی که با مولانا داشت این بود که مولاناشدیداً شیفته دیوانِ متنبّی بود. اگر
نگوییم حافظِ دیوان متنبّی که یک مجموعهغزلیاتِ شعری بسیار بسیار غنی عربی بود میتوانیم بگوییم
شیفته او بود. مولاناچندین بار به واسطه شمس مورد عتاب واقع شد که این چه چیزی است که تو میخوانی،
یکبار از او گرفت و
آنرا پرت کرد. اگر مرید و مرادی و یا عاشق و معشوقی بود، مولاناباید با همان فرمانِ اوّل کنار میزد. نه
تنها آنرا بلکه نوشتههای پدرش را، کهخاطرات و شرحِ ما وقع سلوکی و زندگی عرفانی پدرش بود و شدیداً مولانا
به آن دلبستگیداشت،
شمس چند بار به او گفت اینها چه هست که تو میخوانی؟ ببینید، قاعده مریدی ومرادی نبود. عشق و عاشقی نبود نیاز
مولانا به شمس نبود، یک چیزی است که باید آن راپیدا کرد. من هم نمیگویم پیدا کردم میگویم باید پیدا
کرد و بعد سخن در اینجاست کهآیا مولانا در تمامی عمرش، تا زمانی که به شمس برسد حالا به زعمِ
بسیاری در 38سالگی
آیا تا آن موقع اصلاً عرفان نمیفهمید؟ اصلاً با عرفا آشنا نبود؟ یکدفعه شمسکه میآید او عارف میشود. این هم یک
خیالی بیش نیست، این در حالی است که پدرمولانا، سلطانالعلمای بلخ اصلاً به تصوف شهرت داشت. مولانا
نعرههای مستانه پدرشرا، در خلوتهای او در دلِ شب و در سحرگاهان، هر شب و هر روز میشنید. یعنی
هم بانعره صوفیانه آشنا
بود، هم با خلوت آشنا بود. هم با چلّه نشینی آشنا بود هم با حلقهصوفیان آشنا بود و هم با همه مفاهیم
عرفانی. مولانا تربیت سلوکی شده بود، ما همهاینها را کنار بگذاریم و یکدفعه به این بسنده بکنیم که
مولانا با برخورد شمس یکدفعهعارف شد. زیاد معقول نیست!به اندیشه فرو بُرد مرا عقلِ چهل سالبه شصت و
دو شدم صیدو ز
تدبیر بجستمسال شصت و دو را توجّه بکنید در جاهای دیگر هم تکرار میشود. در یکمورد با یک اختلافِ زمانی دو ساله مورد
دوّم در غزل 175: شمس تبریزی جوانم کرد باز. پس نشان میدهد که مولانا زمانیکه با شمس برخورد کرده 38 ساله نبوده،
جوان نبوده،جوان
شده، اما نه از لحاظ صورت، از لحاظ ماهیت، یک انرژی گرفت که به قولی این انرژیبرابری میکرد با جوانی:شمس تبریزی جوانم
کرد بازتا ببینم بعد ستّین شیوههاستینیعنی شصت. مورد سوّم، پیر منظور شمس است:پیر ما را ز سر جوان کرده
استلاجرم، همجوان
و هم پیرملاجرم هم جوان و هم پیرم در غزلِ 1757 و مورد چهارم غزل 1419میگوید:مرا واجب کند که من برون آیم چو
گل از تنکه عمرم شد به شصت و من چو سین وشین در این شصتمحالا چه شصت سالگی او را لحاظ بکنیم. چه
شصت و دو سالگی او را بههنگام برخورد با شمس میبینید که با تاریخ 604 بیست سال اختلاف پیدا میکند
و برخیاز
مسائلی که در مورد مولانا نقل شده تحتالشعاع این سنوات جدید واقع میشود. اینکهدر سفری مولانا همراه با پدرش ابن عربی
را میبیند، در سفری در همان سالها که هفت،هشت ساله است ملاقاتی با شیخ عطّار دارد در هر دو این
روایتهایی که نقل کردند، حتّیمحقّقان داخلی هم نقل کردند. مولانا یک بچه است. میگویند زمانیکه با
ابنعربیمواجه
میشوند، ابن عربی از سلطانالعلماء تجلیل میکند و از او پذیرائی میکند وزمانیکه میخواهد خداحافظی بکند مولانا
همراه او است. تا دوردستها به قولی او رابا نگاه بدرقه میکند. شاگردانِ ابنعربی میگویند که
شیخا! تا به حال اینطور باکسی خداحافظی نکردی، گفت شما نمیدانید چه خبر است. گفتند چه هست؟ گفت
هماره رود بهدنبال
دریا میگردد، در حیرتم که این دریا چه سان به دنبال رود روان است؟!اگر قراربود شمس، مولانا را مولانا بکند با یک
نگاه، من فکر میکنم از اوّل مثنوی، تا آخر،مدام این تذکر را میداد ولی هدف او دادن مفاهیم باورهای
معنوی به انسان بود تابراساس آنها انسان، انسانِ دیگری بشود یا به اصلِ خودش برگردد و تمامش
این بوده کهمن
این کار را کردم و شما هم این کار را بکنید و با توجّه به این مسائل در کنارهمدیگر نمیتواند شمس، مولانا را مولانا
کرده باشد